بابایی مهربان برای دخترکی غریب 
تا جایی که یادم می آید ماه ضیافت و مهمانی خدابود، که در مسجد محل کودکی را دیدم درحال خرما پخش کرن، اون شب ،شب احیا بود ؛دخترک خیلی صورتش زخمی بود ،از ظاهرش می توانستم زندگی پر دردش رو ببینم، رفتم جلو و یک خرما برداشتم، وبه اوگفتم انشاء الله قبول باشه ؛دخترک سرش و انداخت پایین و اشک های روی گونه هاش رو پاک کرد ،و گفت کاش قبل از اتفاق افتادنش این خرما رو پخش می کردم، تا حد اقل یک ساعت دیرتراز پیش من می رفت ؛ با تعجب به دختر نگاهی انداختم و گفتم منظور تو اهلی از خانوادت {پدریا مادرت} هستند! او جواب داد: حتی نزدیک تر از خانواده ،من هم با اطمینان کامل گفتم "آهان " منظورت خداست ولی خدا که هرگز از پیش کسی نمیرود!!! دختر گفت من منظورم یکی از بهترین بنده های او است ،یکی از بنده هایی که همه او را می شناسند حتی تو ؛ هرچه فکر کردم نفهمیدم این دختر منظورش چه کسی است ،که حتی من هم می شناسمش تازه اونقدر هم مهربان است که این دختر برای نبودش گریه می کند، از او پرسیدم می شه کمی حرفت رو واضح تر بیان کنی تا من هم آن مرد خوب را بشناسم ؛البته هرکس که هست خیلی انسان خوشبختی است،که عاشق هایدلخسته ای مثل تو دارد! دخترک جواب داد: اون آقای مهربانی که من اسش برات دارم صحبت میکنم کسی که الان تو در مجلس عزای اون نشستی؛ کسی که حتی با شنیدن نام او دشمناش برایش اشک می ریزند ، اماآن دختر در آن شب حرفی را برزبان آورد که من از همه بیشتر آز مولایم علی (ع) خجالت کشیدم ،او به من گفت تو یک دختر مسلمانی چطور مولایت کسی که شانه هایش کبود بود از نان و خرمایی که برای یتیمان کوفه می برد، کسی که بابای تمام یتیمان بود، کسی که با رفتنش یتیمان برای اولین بار طعم بی پدری را احساس کردند ، کسی که خود گرسنه می خوابید وسهم غذایش را به فقرا می داد ، کسی که به همه فهماند مسلمان کسی نیست که همیشه در حال عبادت باشد، بلکه کسی است که : سیر نخوابد زمانی که یتیمی سر گرسنه بربالین می گذارد، او بابای من است،در آن لحظه بود که از علی خجالت کشیدم ، سرم را به زیر انداختم و زار زار گریه کردم ، برای غریبی علی ، برای کسی که براش رنگ پوست و نژاد مهم نبود براش ایمانش مهم بود ؛براش خدایش مهم بود. کسی که با تاریک شدن خانه اش نور خانه های همه راگرفت، کسی که این همه سال هرشب احیا براش عزا داری کردیم، ازاو برای گرفتاری هایمان کمک خواستیم، بدون اینکه اون را بشناسیم ،بدون اینکه از بزرگی و مهربانی اش خبر داشته باشیم ، واقعا خجالت نداشت ، جلوی علی کسی که برای مسلمانان جانش داد ولی بین آنها اینقدر غریب باشد، اینقدر که یک دختر پاکستانی او را به ما بشناساند، دختری که برای یک بار دیگر دیدنش هر کاری می کرد، برای اینکه یک ساعت بیشتر پیشش باشد، نظری می داد ولی ما مسلمانان فقط از علی رفع مشکلاتمان را می خواهیم ؛فقط از علی برآورده کردن دعاهایمان را میخواستیم ،آن دختر در شبی که هر دعایی کنی برآورده میشود با سخت ترین مشکلاتی که داشت دعا می کرد دوباره علی را ببیند دوباره بابایش دست نوازش بر سرش بکشد و برایش لالایی بخواند، ولی ما چه طور نام خود را مسلمان می گذاریم!!!
کاش از آن دخترکی که لهجه اش، دینش، نژادش، زبانش و... بامافرق می کرد واینقدر عاشق مولای ما بود رو سرمشق خودمان کنیم.
کاش یک لحظه با خودمان فکر کنیم، اگر واقعا علی ارزش علاقه ما را ندارد، پس چه کسی دارد ،فقط یک لحظه به کارهای بزرگی فکر کنیم که علی برای مردمش کرد ،من شک ندارم اگر تا بحال عاشقش نبودیم، دیگه از حالا به بعد نمی توانیم بدون فکر او زندگی کنیم .

برچسب:
نویسنده: یگانه عباسی